گنج

شمارهٔ ۶۸

ما برفتیم و دل آواره در کویت بماندجان نماند از عشق و در دل حسرت رویت بماند
جان در این طوفان غم بر باد شد، لیکن خوشمکز تن خاکی غباری بر سر کویت بماند
شمع وار از جمع رندان رفتی و سوزت نرفتهمچو گل دامن کشان بگذشتی و بویت بماند
ما خود از خاک درت رفتیم، لیکن گاهگاهپرسشی می‌کن دل ما را، که پهلویت بماند
از تن شاهی خیالی هم نماند از غم، ولیهمچنان در دل خیال قد دلجویت بماند