شمارهٔ ۲۴
خطش به گرد عارض مهوش برآمده استآری، بنفشه با گل او خوش برآمده است
دل سوی باغ میکشدم، کان بهار رابر طرف لاله سبزه دلکش برآمده است
خطی عجب دمیده، رخی برفروختهچون سبزه خلیل کز آتش برآمده است
هرشب به یاد سلسله زلف در همشصد آهم از درون مشوش برآمده است
شاهی، سری به عالم دیوانگی برآرچون قصه با بتان پریوش برآمده است