شمارهٔ ۱۹
خطت که سبزه بر اطراف یاسمین انداختچه خون که در جگر نافههای چین انداخت
دلم که داشت تمنای خاکبوس درتبه عاقبت سخن خویش بر زمین انداخت
به احتیاط قدم نِهْ دلا، که طُرّهٔ یارکمند حادثه در راه عقل و دین انداخت
در آفتاب ستم گر بسوختم، چه کنمچو بخت، سایه بر احوال من چنین انداخت
به عشق تیر بلا را نشانه شد شاهیز بس که سنگ ملامت بر آن و این انداخت