گنج

شمارهٔ ۱۸

سروی از باغ ارم سایه بر این خاک انداختکه به تیغ مژه در هر جگری چاک انداخت
چند گاهی دلم از داغ بتان ایمن بودباز عشق آمد و این شعله به خاشاک انداخت
عقلم از بادیه عشق تو بیمی میدادهمتم رخت در این راه خطرناک انداخت
همه از رشک خط و عارض رنگین تو بودچمن اوراق گل و سبزه که بر خاک انداخت
شاهی آن سهم سعادت که نشان میدادندناوکی بود که آن غمزه بیباک انداخت