گنج

شمارهٔ ۱۸۱ - در باب بار ندادن بایسنقر به وی در مجلسی

ای که در بزم طرب جام دمادم می‌زنیخون دل ناخورده چند از عاشقی دم می‌زنی؟
ضایع آن نازی که با اهل تنعم می‌کنیحیف از آن تیری که بر دل‌های بی‌غم می‌زنی
باز کن از خواب ناز آن نرگس رعنا که عمرمی‌رود چون دور گل، تا چشم بر هم می‌زنی
می‌گشایی طره و دل‌ها به غارت می‌بریمی‌نمایی چهره و آتش به عالم می‌زنی
می‌کنی محروم از این در شاهی درمانده رادست رد بر سینه یاران محرم می‌زنی