شمارهٔ ۱۶۴
ای شمع رخسار ترا، تابی به هر کاشانهایوی زآفتاب روی تو، گنجی به هر ویرانهای
گر عاشقی در کوی تو باید، من تنها بسمنشنودی آخر جان من، کز خانهای دیوانهای
خواهم متاع جان به کف، گرد سرت گردم شبیای طایر قدس آمده شمع ترا پروانهای
تا دید آن خال سیه پهلوی زلفش مرغ دلافتاد در دام بلا بیچاره بهر دانهای
در گوش تو آه و فغان، بادی است از هر سو وزانبا چشم خوابآلود تو، افسون من افسانهای
شاهی که میسوزد دلش، بیچاره آهی میکشددودی به روزن بر شود، هرجا که سوزد خانهای