شمارهٔ ۱۶۱
عید است و نوبهار و جهانرا جوانئیهر مرغ را به وصل گلی شادمانئی
همچون هلال عید شدم زار و ناتوانروزی ندیدم از مه خود مهربانئی
روزم به در دل گذرد، شب به سوز هجردور از سعادت تو عجب زندگانئی
خلقی به عید، خرم و از نوبهار، خوشما و فراق یاری و اندوه جانئی
شاهی به سوز عشق تو شد روشناس شهرداغ سگان بود ز برای نشانئی