گنج

شمارهٔ ۱۶۰

تا بسته‌ای به سلسله مشک‌بو گرهجان‌های بیدلانست به هر تار مو گره
عمری گذشت وان گره زلفم آرزوستیارب مباد در دل کس آرزو گره
زان دم نمیزنم چو صراحی بخون دلکز شوق، گریه میشودم در گلو گره
بستم خیال زلف کجت بر کنار چشمجعد بنفشه راست بر اطراف جو گره
هر صبحدم که باد ز لعل تو دم زندخون در درون غنچه شود تو بتو گره
در کار خویش صد گره از بخت دیده امتا دیده ام بر ابروی آن تندخو گره
شاهی ندوخت چاک دل از زلف نیکوانکایام زد به رشته امید او گره