گنج

شمارهٔ ۱۵۶

زهی عشقت آتش بجان در زدهخطت کار خلقی بهم بر زده
چه ما را به سنگ جفا میزنیقدح با حریفان دیگر زده؟
رخت نانوشته خط سبز خویشگل آتش در اوراق دفتر زده
چو من در خمار می لعل توسبو را نگر دست بر سر زده
گرو برده شاهی ز اقران به شعرچو با اوستادان برابر زده