شمارهٔ ۱۵۵
من از خاک درت رفتم، متاعم را به غارت دهگرانی بردم از کویت، رقیبان را بشارت ده
مرا از سیل محنت خانه ویران گشت در کویتزمانه گو اساس خصم را ساز عمارت ده
به یغما برد چشم کافرت ملک دل و دینهاکه گفت آن ترک تیرانداز را تعلیم غارت ده؟
به تعظیم وصالش چون نگشتی سرفراز، ای دلبه عجز و نامرادی روی در کنج حقارت ده
سر فریاد بلبل نیست آن گلبرگ رعنا راچه سود این گفتگو شاهی، برو ترک عبارت ده