شمارهٔ ۱۵
ای در بهار حسن تو گلها و لالههاوی لاله را ز رشک تو پرخون پیالهها
بیچاشنی درد تو هست آب زندگیزهری که دهر میدهدم در نوالهها
شب با سگان کوی تو گفتیم درد خویشفریادهای ما نشنیدی و نالهها
پر شد صحیفه دلم از داغ شاهدانیکیک چو نامهای کسان بر قبالهها
حرفی اگر ز نامه شاهی فتد قبولاز عشق بر رسول تو خواند رسالهها