شمارهٔ ۱۴۷
ای غنچه را خون در جگر، از لعل رنگآمیز توعشاق را جان در خطر، از صلح جنگآمیز تو
رویت مه ناکاسته، خط سبزه نوخاستهشکل غریب آراسته، نقاش رنگآمیز تو
گفتی: گل وصلی دهم، خاری ندیدم از تو همای دور از آیین کرم، لطف درنگآمیز تو
گاهی زنی سنگ جفا، گه طعن و دشنام از قفاباد است و گل دیوانه را، دشنام سنگآمیز تو
شاهی برو زین آستان، از در چو راندت دلستانخود عار میدارد جهان، از نام ننگآمیز تو