شمارهٔ ۱۳۰
بر بوی تو هر روز به گشت چمن آیمگریان به تماشاگه سرو و سمن آیم
چون غنچه دلی دارم از اندوه تو پر خونعیبم مکن ار چاکزده پیرهن آیم
درمانده شد از ناله من خلق، که هر روزگویند میا بر سر این کوی و من آیم
یارب ز چنین باده پرذوق که خوردمروزی مکن آن روز که با خویشتن آیم
عشق تو به دیوانگیم نام برآوردتا در خم آن سلسله پر شکن آیم
من طوطی قدسم، به قفس مانده گرفتارکو آینه روی تو تا در سخن آیم
دیگر به فریبی نروم همره شاهیاز بادیه عشق تو گر با وطن آیم