شمارهٔ ۱۲۹
هر شب بدل حکایت خود در میان نهمدل را ز سوز عشق تو داغ نهان نهم
روزم چو راه نیست در آن کوی، هر شبیآیم رخ نیاز بر آن آستان نهم
نه قوتی که آیم از این ورطه بر کنارنه محرمی که راز دلی در میان نهم
بگشای لب به پرسش من، کز غمت مرانزدیک شد که مهر ابد بر دهان نهم
با عاشقی که شرح دهم داستان خویشصد داغ تازه بر دل آن ناتوان نهم
چون گل مخند در رخ هر کس، که ناگهانهمچون صبا ز دست تو سر در جهان نهم
شاهی حکایت از لب لعل تو میکندطوطی کجاست تا شکرش در دهان نهم