شمارهٔ ۱۲۸
ای در غم تو حاصل من درد و داغ همآشفته دل ز فتنه زلفت، دماغ هم
یکشب، ز چهره مجلس ما را فروغ دهتا شمع گوشه ای بنشیند، چراغ هم
سودای کویت از سر من میبرد برونگلگشت بوستان و تماشای باغ هم
ویرانه ایست گلشن عیشم، که هیچگهبلبل بدانطرف نپرد، بلکه زاغ هم
شاهی که بی فروغ رخت سوخت همچو شمعدارد غم تو وز همه عالم فراغ هم