گنج

شمارهٔ ۱۲۱

خوش آن شب کان مه رخسار و زلف پر شکن دیدمبهار عارضش را سبزه بر گرد سمن دیدم
بر این جان بلاکش، کس نکردست آنچه من کردماز این چشم سیه‌رو، کس مبیناد آنچه من دیدم
غبار کوی او را می‌شنیدم کحل بیناییبحمدالله نمردم تا به چشم خویشتن دیدم
نیامد خوشگوارم شربت عیشی در این مجلسکه چون گل عاقبت بگریستم چندان که خندیدم
مگو: شاهی غم دل با دهان او چرا گفتینیاز خویش کردم عرضه، چون جای سخن دیدم