شمارهٔ ۱۱۱
هر کسی پهلوی یاری به هوای دل خویشما گرفتار به داغ دل بیحاصل خویش
چند بینم سوی خوبان و دل از دست دهموقت آنست که دستی بنهم بر دل خویش
روزگاری سر من خاک درت منزل داشتگر بود عمر، رسم باز به سر منزل خویش
کارم از زلف تو درهم شد و مشکل اینستکه گشادن نتوان پیش کسی مشکل خویش
دل ز اندیشه تو باز نیاید به جفاتو و بیداد و من و آرزوی باطل خویش
دم آخر سوی ما بین، که شهیدان تراشرط باشد بحلی خواستن از قاتل خویش
شاهی، افتاده به خاک در او خوش میباشسگ گویی، که دهد جای تو در محفل خویش