شمارهٔ ۱۱۰
هرکس گرفته دامن سرو بلند خویشماییم و گوشهای و دل دردمند خویش
زاهد به کوی عافیتم مینمود راهروی تو دید، گشت پشیمان ز پند خویش
تا نیشکر شکسته نشد کام از او نیافتدر وی کسی رسد که بر آید ز بند خویش
در راه انتظار تو چشمم سفید شدآخر غباری از ره سم سمند خویش
شاهی ز غلام تست، ز کوی خودش مرانخنجر مکش بر آهوی سر در کمند خویش