شمارهٔ ۱۰۹
گل نو آمد و هر کس به عیش و عشرت خویشمن و عقوبت هجران و کنج محنت خویش
بلا و درد تو ما را نصیب شد، چکنمنه عاقلست که راضی نشد به قسمت خویش
زمانی از سر این خسته پا کشیده مدارکه میبریم از این آستانه زحمت خویش
به داغ دوری اگر مبتلا شدیم، سزاستچو روز وصل نگفتیم شکر نعمت خویش
قدم به کوی وفا مردوار نه، شاهیکه پیر عشق روان کرد با تو همت خویش