گنج

شمارهٔ ۸۶

مرغ دل راست عزم مسکن خویشخاطرش می کشد به گلشن خویش
چند باشد درین قفس محبوسنیست جایش بجز نشیمن خویش
جان من چون لب تویاد آرمپر کنم من ز لعل دامن خویش
گر نه فکر تو قصد جان من استچیست مو جب به لب گزیدن خویش
شمع روی تو نور دیده ماسترد مکن دیده را ز دیدن خویش
لب شیرین چو کام خسرو شدماند فرهاد و کوه کندن خویش
تیغ برکش بکش مرا و مپرسگنه شاهدی به گردن خویش