گنج

شمارهٔ ۸۵

خواهم امروز عتابی بکنم با دل خویشکز چه رو سعی کند در غم بی حاصل خویش
اگر آن سرو ببیند قد خود ر ا در آبقدر ما را بشناسد چو شود مایل خویش
گفتم از زلف تو دل چون برهانم به شگفتبا که گویم بجز از یار من این مشکل خویش
عهد کردم که دگر بار دل غم نکشماگر این بار برم باز به سر منزل خویش
در میان سوی تیغش چه در آیی ای دلگوشه ای گیر سر و جان من و قاتل خویش
شاهدی ای شه خوبان چو گدای در تستلطف فرما و بدست آر دل سایل خویش