شمارهٔ ۷۷
میکشد روی دلم هر دم به مهروی دگرچون کنم با یک دلی هر گوشه دلجوی دگر
عهد کردم با خدای خود که جز ابروی دوستسجده گاه خود نسازم طاق ابروی دگر
شد مشام جان معطر از شمیم روی دوستای صبا بهر خدا از طرهاش بوی دگر
یک سر مو از دهانش چونکه معلومم نشدبا میانش هم خیالی بستم از موی دگر
میبرد دلهای مردم را به سحر آن چشم مستچون لب او در همه آفاق دلجوی دگر
شاهدی را منزل جانش بود کوی نگاردل فرود آید ورا یک لحظه در کوی دگر