شمارهٔ ۷۸
دل را چو نیست جز غم تو همدمی دگربادا فزون بهر غم از آن در غمی دگر
تیغت کجاست کین نفسی کو ز عمر ماندبا او به شوق او برآرم دمی دگر
زاهد مخوان به سوی بهشتم که کوی دوستاین بقعهام به است ز صد عالمی دگر
درد مرا به غیر وصالش چو چاره نیستضایع مکن طبیب تو هم مرهمی دگر
بحر محیط آتش دل را نمی کشدای شاهدی ز دیده چو جوئی نمی دگر