شمارهٔ ۶۸
یار بر من دود دلها میکشدلشکری از فتنه بر ما میکشد
کرده است از زلف بس قلابهاتا دل خلقی به هرجا میکشد
نوش دارویی ز لعلش خواست دلزانکه زلف او به سودا میکشد
ای بسا سرها که سازد پایمالطرهٔ مشکین که در پا میکشد
دست قدرت کرد ماه عارضشخط مشکین را چه زیبا میکشد
شاهدی چون یاد میآرد لبشمیل جان او به صهبا میکشد