شمارهٔ ۶۹
درد تو جان من به جز این تن نمیکشداین بخیه غیر رشته و سوزن نمیکشد
دل را اگر چه نزد رقیبان بود دواسازد به درد و منت دشمن نمیکشد
بیسرو قد و سبزه خط و گل رختدل سوی باغ روضهٔ رضوان نمیکشد
روی تو آفتاب و به هرجا کشید تیغمن سوختم ز حسرت و بر من نمیکشد
تا شاهدی به دیدهٔ دل دید روی یارمنت دگر ز دیدهٔ روشن نمیکشد