گنج

شمارهٔ ۶۳

بر گلت از عرق گلاب افتادچون خیال قدت در آب افتاد
شد پریشان چو زلف مشکینتابر بر روی آفتاب افتاد
بر خیالت چو خیمه زد دل منرشته جان بر او طناب افتاد
سرو شد سرنگون به پابوستچون خیال قدت در آب افتاد
دل به جوش آمد از حرارت میرفت و در خیمه حباب افتاد
اشک گلگون من ز گرم رویبه سر از غایت شتاب افتاد
شاهدی را مدام در تو بودچون لبت دید در شراب افتاد