گنج

شمارهٔ ۶۲

عمر بگذشت بدو سال اگر باز آیددل گم گشته در آن زلف دگر باز آید
دل و جان را بفرستیم به استقبالشچون مه چارده ما ز سفر باز آید
دیده روشن شود از رایحه پیرهنشگر از آن یوسف گم گشته خبر باز آید
چه شود گر ز غبار قدمش هر سحریبا صبا کحل جلایی به نظر باز آید
بود در دام سر زلف تو مرغ دل منغمزه‌ات نیز به خونریز جگر باز آید
بگذرم از دل و جان و بنهم بر گذرشگر خدنگ تو از این راه گذر باز آید
عمر دیگر ز نوش باز به تن باز آیدشاهدی را اگر آن عمر بسر باز آید