گنج

شمارهٔ ۶۱

ترسم آن سرور خوبان ستمش یاد آیدتاج بر سر نهد و بر سر بیداد آید
سوزد از آتش دل خار و خس راه تراعاشق از جانب کوی تو به فریاد آید
گرچه دل رفت به کوی تو و بس غمگین بودهست امیدم که ز لطف تو بسی شاد آید
همه خوبان جهان منت مشاطه کننددلبر ماست که با حسن خداداد آید
مژده وصل دهد هر سحرم باد صباچون غباری بود آن وعده که با باد آید
در مقامی که بود عشق چو طفلیست خردکو به تعلیم ادب جانب استاد آید
شاهدی را هوس درد و غم عشق نمانداگر این بار ز بند غمش آزاد آید