شمارهٔ ۶۰
دلم پیکان او را در جگر دیدز غمزه کار خود زیر و زبر دید
به تیر غمزهاش دل چشم میداشتبحمد الله که آخر در نظر دید
ز چشمش نرگس ار زد لاف مستیمگر آن مست را او بی خبر دید
از آن عاقل نیامد در ره عشقکه این ره را سراسر پر خطر دید
چو با عقل و خرد کاری نشد راستبه راه عشق دل کاری دگر دید
مکن عیب ار شود دیوانه عاشقجنون را در ره عشق او هنر دید
ز دنیا شاهدی یکسر گذر کردچو اسبابش سراسر بر گذر دید