شمارهٔ ۵۹
کاری ندارم در جهان جز گریه در کردار خودچون من مبادا هیچ کس درمانده ا ندر کار خود
ای سرو قد سیم تن وی گل رخ نازک بدناز دوستان بشنو سخن خواری مکن با یار خود
لعل لبت با جان قرین زیر لبت در ثمینبا حسن لطف این چنین ضایع مکن بازار خود
با چهره بهتر از مهی قدت به از سرو سهیبوسی به جانی می دهی بس خود بکن بازار خود
شد شاهدی چون در فنون در قید زلف تو زبونبگذار کز سوز درون گرید به حال زار خود