شمارهٔ ۵۲
در مجالس گر سخن زان لعل میگون میرودکز چه میخندد صراحی از دلش خون میرود
زورقی میسازم از بحر خیالش دیده راکیم شب از نوک پیکان نیل و جیحون میرود
در شب دیجور زلفش هر که دید آن قرص ماهگرچه آید با کمال عقل مجنون میرود
دل کز آن زلف مسلسل میکشد سوی لبتگوییا افعی گزیدش بهر معجون میرود
شاهدی چون بند آن چشمان مست از بیخودیمیدواند کو به سوی خانهاش چون میرود