گنج

شمارهٔ ۵۱

جز تحفه جان عاشق درویش نداردجانا بستان زو که از این بیش ندارد
بیگانه شدم از همه خویشان به غم عشقعاشق بجز از یار کس و خویش ندارد
رو اندش دنیا ز دل خویش برون کنهر کس که چنین کرد بد اندیش ندارد
در باغ جهان یک گل بی خار ندیدموان نوش که دیده‌ست که او نیش ندارد
هر تیر که آن ترک سوی شاهدی انداختاو را سپری غیر جگر پیش ندارد