گنج

شمارهٔ ۵

جز ناله نیست مونس جان دل ربوده راشادی بود محال دل غم فزوده را
زاری چه سود شب همه شب بر در حبیباز گریه نیست فایده بخت غنوده را
از ما صلاح و زهد چه جویی تو ای فقیهباشد ندم چو تجربه آزموده را
گفتم دلم به فکر دهان تو تنگ شدگفتا مکن تفکر امر نبوده را
گفتم نهان کنم غم عشقت درون دلاشکم گشود جمله غم ناگشوده را
با شاهدی مکن سخن از کینه ای رقیبتا نشنواندت سخن ناشنوده را