گنج

شمارهٔ ۴۶

چو جان خیال لبش در درون بگردانددرون پرده دلم را به خون بگرداند
اگر چه عقل به تدبیر میکشد دل رافسون چشم تواش با فنون بگرداند
خرد که موی شکافد به فن و دانش و هوشقضای سابق و تقدیر چون بگرداند
طبیب درد سر خود همی دهد هیهاتکه با دوار دماغ این جنون بگرداند
چو شاهدی به رخت عشق از فسانه نباختچگونه رخ ز غمت با فسون بگرداند