شمارهٔ ۴۷
هر لحظه بر دلم ز تو گر صد بلا رسداز هر بلا به درد دلم صد دوا رسد
هر صبح مژده میرسدم با صبا ز یارخوش وقت آن سحر که خودش با صبا رسد
لرزد همیشه بر تن او پیرهن ز بادترسد که بر تنش المی از هوا رسد
گفتی ز تیر غمزه ترا هم رسد نصیبدر حیرتم که کی رسد و بر کجا رسد
گر شاهدی به تیغ جفا کشته شد چه شدبر تربتش که زجر کنی خون به جا رسد