گنج

شمارهٔ ۴۵

با آنکه درین سینه ز زخم تو بسی بودبا تیر دگر جان و دلم را هوسی بود
جان و دل و دین جمله به تاراج ببردیآن رفت که با جان و دلم دست رسی بود
تنها نه من اندر خم زلف تو اسیرمتا بود در آن دام از این چند بسی بود
جز ناله خیال تو ندید از اثر منپنداشت ز او از در این خانه کسی بود
در تیر فنا گم شدگان را به خیالتیا تشنه لبی گوش به بانگ جرسی بود
گرد لب لعل تو دل شاهدی از شوقچون خال بر آن تنگ شکر یک مگسی بود