شمارهٔ ۴۲
ز زلف تو جان چون شود فارغ آیندکه هر رشتهای بر رشتهای هست پیوند
به تیری ز مژگان نواز این دلم رااز آن چشم سحار این جور تا چند
شکر گر مکرر کند نام خود راشکر خنده بنما از آن لب به کل قند
گشاد دل از زلف دل بند توستسپاریم ما هم دل خود به دلبند
مبادا دل از درد داغ تو خالیکزین درد و داغست پیوسته خرسند
جنون ورز شاهدی گر عاشقی توکه دیوانگی نیست کار خردمند