گنج

شمارهٔ ۴۱

از کمان خانه چو خوبان سحری بگشایندخون بس دل که به هر رهگذری بگشایند
خط و خال تو چو از عشق دری بگشایندای بسا فتنه که بر هر گذر ی بگشایند
ره خوبان همگی بر گل و بر لاله شودبس که خون دمبدم از هر جگری بگشایند
سر به پیش افکند از شرم و نهد دیده به خوابگر سوی نرگس رعنا نظری بگشایند
چشم محبوس مرا طاق به دیدار کجاستمگر اندر دل پر درد دری بگشایند
خیره سازند نظر را به شعاع خورشیدکه ز رخ پرده بری دیده دری بگشایند
شاهدی کن سر خود خاک ره و فارغ شوور نه هر لحظه تو ر ا درد سری بگشایند