گنج

شمارهٔ ۳۷

جان ز تن رفت و دل اندر عقد گیسویت بماندشد تنم هم خاک دروی تا ابد بویت بماند
خاک ره گشتم ولی شادم که بعد از سالهاگردی از خاک وجودم بر سر کویت بماند
در دل پر درد خود دیدم که در هرگوشه ایبس نشان ها از خدنگ چشم جادویت بماند
سالها شستم به خوناب جگر لیکن نرفتآن غباری را که بر روی دل از خویت بماند
نقش عالم را یکایک شستم از لوح خردهمچنان در وی خیال قد دلجویت بماند
گر شدی دور از من اما شاهدی را در نظرسجده گاهی از خیال طاق ابرویت بماند