گنج

شمارهٔ ۳۸

زلف و رخ تو چون شب مهتاب نمایدخط بر رخ تو سبزه سیراب نماید
بر روی تو دلها همه شد زار و نگون سارچون پرتوی قندیل که در آب نماید
گفتم که شبی چشم تو در خواب ببینمکو بخت که در خواب چنین خواب نماید
دیگر به مساجد نبرد سجده جبینمابروی تو گر گوشۀ محراب نماید
گو شاهدی از جمله گدایان در ماستتا بر همه کس فخر ازاین باب نماید