گنج

شمارهٔ ۳۵

هر سر که بوی سنبل تو در دماغ داشتاز مشک و از شمامه عنبر فراغ داشت
در تن نماند یک سر مو بی نشان توهر جا که دیدمش ز خدنگ تو داغ داشت
هر چند بود لاله جگر خون ز درد عشقلیکن به یاد لعل تو بر کف نفاغ داشت
دوشینه شمع روشنی خود به باد دادکز روی یار مجلس رندان چراغ داشت
گر شاهدی به باغ نشد زین عجب مدارکو با خیال حسن تو بس باغ و راغ داشت