گنج

شمارهٔ ۳۴

خوش بود که تیرش به دل ما گذری داشتوان چشم هم از غمزه به سویش نظری داشت
آورد صبا وقت سحر مژده دیدارگویا که دعای سحر ما اثری داشت
بگریست بر احوال درونم همه شب شمعاو هم مگر از سوز دل من خبری داشت
سر در قدم پیر خرابات نهادیمزان رو که ره خلو تیان درد سری داشت
شد شاهدی اندر ره معشوق روانهکاین راه بهر مرحله خوف و خطری داشت