گنج

شمارهٔ ۳۲

چو بر دل لشکر دل از کمین ریختقرار و صبر و هوش از عقل و دین ریخت
چو دیدم غمزه‌اش فتان دین استبگفتم خون خلقی بر زمین ریخت
چو بر گلبرگ تر زد حلقه سنبلغبار مشک را بر یاسمین ریخت
ز لعلش آب حیوان زندگی یافتچو از کوثر درون ماء معین ریخت
دمادم شاهدی بهر نثارشز هجر دیده بر در ثمین ریخت