گنج

شمارهٔ ۳۱

از عنبرت غبار چو بر یاسمین نشستشرمنده گشت نافه و در ملک چین نشست
شد خاک راه جمله تنم زان طمع که دیدآمد خدنگ ناز تو و بر زمین نشست
هر ناوکی که بر دلم از غمزه‌ات نشستاز بهر بردن خرد و عقل و دین نشست
درکوی دوست این دل سرگشته صبح و شاماز بهر شام طره و صبح جبین نشست
گفتی که تیغ میکشم و میکشم تو رابر درگه تو شاهدی از بهر این نشست