گنج

شمارهٔ ۳۰

تا به تیغ ستم اندر دل من چاک انداختآه سوزنده من شعله در افلاک انداخت
هر خدنگی که بزد بر دل پر درد مراکشته سرو روان سایه براین چاک انداخت
مکشم از جگر خسته من پیکان راکز سر ناز از آن غمزه بی باک انداخت
خانه مردم چشمم همگی ویران شدبس که غم سیل در آن خانه غمناک انداخت
شاهدی عقل و خرد را همگی درهم کردآتش عشق تو چون شعله در ادراک انداخت