شمارهٔ ۲۶
قدت سرو گفتیم و رویی نداشتچو زلف تو هم مشک بوئی نداشت
فرات ار چه سیل در سیل بودچو چشمم بسی جست و جویی نداشت
دل ریش من هر شبی تا سحربجز ذکر تو گفت و گویی نداشت
محیط ار چه در خویشتن غرقه بودچو مژگان من آب رویی نداشت
بحسرت چو شد شاهدی زیر خاکجز آن خاک کو آرزویی نداشت