گنج

شمارهٔ ۲۱

چو عقد سنبل تو عقده بر جبین انداختچه عقده ها که از او در دل حزین انداخت
شد از محبت تو خاک سجده گاه ملکچو سرو قامت تو سایه بر زمین انداخت
رخ تو گاه بگویند ماه و گه خورشیدمرا به مهر رخت شوق آن و این انداخت
ببرد دانش و هوش و خرد ز من زلفتکنون کرشمه چشمت نظر برین انداخت
گرفت دل ز هوا و نشاند در جگرمکمان ابروی تو هر چه از کمین انداخت
مکن ملامت احوال شاهدی ای شیخفراق یار و غم رویش اندرین انداخت