گنج

شمارهٔ ۱۴

مده هر دم سر آن زلف را تابمزن دلهای مردم را به قلاب
ز سیل چشم گریانم عجب نیستزنم بر آتش دل دم بدم آب
خدنگ غمزه‌ات درمان دلهاستمکن هر لحظه آن هر گوشه برتاب
مران ما را بحرمان از در خویشمکن با ما سخن دیگر از این باب
دلم از آتش هجران کباب استاز آن می ریزدم از دیده خوناب
نگارا شاهدی گم گشته تستدل گم گشتگان خویش دریاب