شمارهٔ ۱۱۰
ای جان فدای جمله به شمشیر جنگ توکس در جهان ندید سواری به تنگ تو
تا زد کمان ابروی تو تیر غمزه رااین بس ولی که گشت نشان خدنگ تو
گر همچوعود سوزم و چون نی فغان کنمنبود خلاص رشته جان را ز چنگ تو
فارغ شدی دماغ ز بوی گل و بوی گل وسمنگر یار هر یکی نشدی آب و رنگ تو
چون شیشه ایست این دل پر خون شاهدیاو را کجاست تاب دل همچو سنگ تو