شمارهٔ ۱۰۹
عمر در صبر شد و وعدۀ دیدار همانسوخت دل در غم و با داغ گرفتار همان
کار من نیست بجز عشق بتان ورزیدنشدم اندر سر این کار و مرا کار همان
جز خیالت نبود مونس و غمخوار دلمنیست غم چون بودم مونس غمخوار همان
گل به زیر قدم هر خس و خار شب و روزبلبل دل شده در حسرت او زار همان
یار فارغ دل و آسوده آن پسته نازشاهدی واله و با دیده بیدار همان